... دو هفته پر ماجرا در کنار میهمان ناخوانده ...
اول از همه خدای مهربون رو شکر می کنم که کمک کرد تا پسرم زود زود خوب بشه و یه صبر بالا به منه بی طاقت در برابر مشکلات داد تا بتونم پرستار خوبی باشم برای پسرم
♦
♦
♦
ماجرا از یه چهارشنبه پنجشنبه تو 18/19 فروردین شروع شد
بعد از برگشتن از مهمونی دوره ای زنونه بعد عید که با هم و به اتفاق مادر روحی رفته بودیم ، با بابایی قرار گذاشتم تا برم نظام مهندسی دنبالش وبا هم بریم بیرون تا یه کارهایی رو انجام بدیم
وقتی مادر روحی رو جلوی در پیاده کردم شما هم به اصرار خواستی تا باهاش بری و پیشش باشی ، اول مخالفت کردم ولی وقتی نگاهتو دیدم که دنبال مادر روحیه گفتم که بری باهاش خونه و از خدا خواسته رفتی اما وقتی دیدی که دارم با ماشین میرم این بار نگاهتو دنبال من دوندی، انگار دلت می خواست پیش هر دو تامون باشی
بلاخره من رفتم و تا برسید بالا به مادر روجی زنگ زدم ببینم آرومی یا بیام دنبالت که مادری گفت خوبی و منم با خیال راحت رفتم دنبال بابایی ...
بابایی که سوار ماشین شد دنبالت گشت و دید که نیستی یه خورده ناراحت شد چون دلش برات تنگ شده بود و می خواست ببیندت که نبودی...
با بابایی رفتیم دنبال کارامون که یکی دو ساعتی طول کشید و من همش دلم پیشت بود که یه تصمیم گرفتم بهت زنگ بزنم و باهات حرف بزنم
بعد از حرف زدن به مادر روحی گوشی رو گرفتی و منم کلی قربون صدقت رفتم و برات شعر خوندم و بعد گفتم الان دارم میام پیشت که دیدم دلتنگی کردی و ساکتی
منم دیگه اضطراب پیدا کردم که نکنه خیلی غصه بخوری دلم می خواست زودی بهت برسم
وقتی رسیدم پیشت تو بغلم حسابی چلوندمت و بعد که آروم شدی شیر خوردی و بعد رفتیم خونمون
فردای اونروز هم که می شد پنجشنبه بازم با بابایی خواستیم بریم بیرون که کار نیمه تموم دیروز رو تموم کنیم که وقتی داشتم با مادری تلفن حرف می زدم چون از صبح تنها بود گفت دوباره ببریمت بزاریمت اونجا و منم با نارضایتی قبول کردم
ناراضی بودم که نکنه مثل دیروز بیتاب بشی و مجبور بودم چون مادری از صبح تنها بود و خواستم بری تا باهم بازی کنید...
بلاخره گذاشتمت اونجا و رفتیم دنبال کارهامون
بازم یه دو ساعتی از هم دور بودیم که مادری زنگ زد و گفت گریه می کنی و یکمی که باهات با تلفن حرف زدم دیدم آروم شدی اما نمی خواستی تلفنو قطع کنم
به هر حال گوشی رو قطع کردم و راهی خونه مادری شدیم
وقتی رسیدیم مادری رو دیدم که جلو پارک خونه در حال تاب دادنته و هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود و سویی شرت و کلاهتم تو کیفم جا مونده بود و مادری رو لباست یکی از پیرهن خونه هاتو تنت کرده بو تا سرما نخوری اما گوشات باز بود
الهی من فدات بشم که اینقدر چشم انتظار من بودی
امیدوارم هرگز روزی نرسه که من چشم انتظار دیدنت بمونم "آمین"
به جای این که اون سر کوچولوت موقع تاب خوردن جلو رو نگاه کنه به طرف راست بود تا ببینی ما کی میایم
وقتی مارو دیدی فقط نگاهم می کردی قربونت بشم
وقتی بغلت گرفتم تازه یخت آب شد و خودتو بهم چسبوندی
دیدم سردته با خداحافظی با مادری روونه خونه شدیم
وقتی رسیدیم تو بغلم شیر خوردی و همون طور با لباس خوابت برد و منم لباستو در نیاوردم که بیدار نشی از خواب
یه ساعتی که گذشت یادم افتاد پوشکت رو عوض نکردم و اومدم که تعویضش کنم دیدم بدتن داغ داغ
خیال کردم از لباس هایی که پوشیدی واسه همین درشون آوردم و پوشکتم عوض کردم و دوباره بهت شیر دادم تا بیدار نشی و تو هم یه تیک خوابیدی
موقع خواب که دوباره به تنت دست زدم دیدم داغی و این داغی دیگه از پتو نیست و تو تب کرده بودی
تا صبح لباس هاتو مدام کم کردم و پاشویت کردم ، اینقدر تب داشتی که با بیدار شدن من ساعت 3 شب برای خوردن آب دنبالم به آشپز خونه اومدی و منم کمی بهت آب دادم و دست و صورتت رو شستم اما فقط چند لحظه ای خنک کی موندی و دوباره بدتن داغ می شد
دیگه لباس هاتو خیلی کم کردم و فقط یهبادی تنت بود
صبح هم با بیدار شدن بابایی بلند شدی و دوباره کمی دست و پاتو شستم تا خنک بشی و بخوابی
تمام طول روز هم تب داشتی و با دادن قطره کنترل می کردم تبت رو و فکر می کردم به خاطر تو پارک رفتنت سرما خوردی اما اثری از آبریزش ، عطسه یا سرفه نبود
مدام خودمو ملامت می کردم که چرا تنها گذاشتمت تا بهئنه بگیری و مادری مجبور شه تو سرما بیاردت بیرون تا آروم بشی
از شانس هم هر وقتی مریض میشی میخوره به پنجشنبه و جمعه که دکترت نیست و منم حاضرم با قطره تبت رو کنترل کنم اما پیش این دکتر الکی ها نبرمت
بلاخره جمعه به شب رسید
موقع شام برات یه وان کوچولو پر آب کردم و کمی نمک ریختم توش و پاهاتو گذاشتم توش تا حرارت بدتن بیاد پایین
شما هم کلی ذوق کردی و همه جا رو خیس کردی و بابایی رو این شکلی کردی
که چون مریض بودی جرفی نمی زد و مدام به من غر می زد که این چه
موقع خواب شد و بردمت که بخوابی دیدم خوبه تبت اما یکم که تو جات دراز کشیدی بازم داغ شدی و مجبور شدم تا ببرمت حموم تا دمای بدتن بیاد پایین
حموم که گفتم سریع از جات پریدی و رفتی جلوی در
بابایی هم می گفت اگه خوب نیست ببریمش دکتر اما من طبق گفته همیشه دکتر می گفتم تبش فردا قطع میشه
آخه فقط تب داشتی و اثری از سرما خوردگی نبود
دکتر هم همیشه می گفت تب 48 ساعته تهایت 72 ساعته تموم میشه
و منم خاطر جمع بودم که با خوردن قطره و کنترلش مشکلی پیش نمیاد
از حموم با آب ولرم که در اومدی یکم لرزیدی تا لباس بپوشی
تو این دو روز هم مدام آب می خوردی و شیر
تا نیمه های شب خوب بودی که دوباره تبت بالا رفت
دوباره آب آوردم که پاشویت کنم قبول نکردی و با دستمال خیس فقط صورتت رو می کشیدم
صبج دیگه خوب شده بودی و فقط کمی دمای بدنت بالا بود
با خودم گفتم نکنه تبش به خاطر دو روز تنها گذاشتنش بوده و بچمو مریض کرده؟؟؟؟
اما حسابی لجباز شده بودی و همش نق میزدی من گاهی
و گاهی
و بعد
و در نهایت درون خودم
میشدم البته یه چند باری هم سرت داد زدم( که بعداً کلی پشیمون شدم)
و از طرفی نبود بابایی تا شب به خاطر کشیک بودنش برام یه غصه بزرگ بود و از طرفی مادری و بابا احمد هم به تهران رفته بودن برای چکاپ پزشکی مادری و همه دست به دیت هم داده بود که من خودمو تنها حس کنم
از ظهر که اصلا غذا نمی خوردی و فقط فقط شیر و آب شده بود غذات
سر ظهر که به بابایی زنگ زدم گفت که کمی حالش بد و دل درد داره
غروب که به بابا احمد زنگ زدم مادر روحی گفت که ما همین الان رسیدیم قزوین و من کلی ذوق کردم که یکم رادین با مادر روحی بازی می کنه و من خستگی می گیرم و با اومدن مادر روحی اینا رفتیم بیرون و بعد خونشون
به بابایی هم زنگ زدم اما هنوز خوب نشده بود
دیگه اونجا که رفتیم من مشغول استراحت شدم و کلاً بابیایی رو از یاد بردم
که از حالش بپرسم
شب که به خونه اومدیم مدتی بغد بابایی رسید
ساعت 12 شب بود که در باز شد
بابایی رنگش مثل گچ دیوار سفید بود و نای حرف زدن نداشت
تندی براش یه معجون گیاهی درست کردم که خوب جواب میده
همش یه پاش تو wc بود یه پاش تو اتاق و مرتب در رفت و آمد بود
واااااااااااااااااااااااای خدایا حالا باید دو تا مریض داری کنم
رادین رو بردم و خوابوندم تا بیام و یکم به همسری برسم
دوباره از همین معجونها درست کردم براش که اندفعه کارساز بود و
...........
بیچاره بابایی همه اب بدنش تخلیه شده بود و خیلی بیحال بود
براش محلول ors درستیدم تا آب رفته از بدنش رو جبران کنه ، دارویی که واقعاً حال بهم زنه و خودم اگه بمیرم هم عمراً لب بهش بزنم اما بابایی رو مجبور کردم بخوره
و بعد بهش یه قرص دادم که جلوی پیچش دلمون رو بگیره (ما از طرفه خونواده مادری بطور ژنتیک یه رگ پزشکی هم داریم و خوب مریضی ها رو می فهمیم
و درمان می کنیم)
خلاصه تا صبح همش مراقب بابایی بودم بهش رسیدگی کردم
لی بابایی اینقدر حالش بد بود که برای اولین بار سر کار نرفت
برای صبحونه بابایی یه تیکه کیک اسفنجی و یه چای بهش دادم و گذاشتم خوب استراحت کنه و برای ناهارش هم کته و ماست درستیدم و قبلش یه لیوان شربت آلبالو بهش دادم تا یکمی جون بگیره
اونروز رو برای خودم تو تقویم به نام "روز آشپز خونه" نام گذاری کردم چون از 8 صبح تا 12 شب یه ریز تو آشپز خونه بودم
برای عصرونه هم برای بابایی و شما سیب زمینی آب پز کردم که شما اصلاض لب نزدی با وجود علاقه زیاد به سیب زمینی و بابایی خورد و برای شب هم برای بابایی چنچه درست کردم با کته و نوشابه که گازش رو گرفته بودم با میان وعده های ors 
اما عزیز دلم که از صبح جز شیر و آب دو سه قاشق کته ماست هیچی نخورد و خیلی مظلوم و آروم بود و گاهی مثل روز قبل لجباز و یه دنده می شد جوری که غروب بردمش پارک تا کمی آروم بگیره اما اونجا هم بعد از کمی سر سرسره بازی حوصلش سر رفت و مجبور شدیم برگردیم خونه
غروب مادری و بابا احمد برای عیادت از بابایی و رادین و کمک به من اومدن خونمون و بابایی چون حالش مساعد نبود نتونست از اتاق بیرون بیاد و مادری هم هر کاری کرد رادین یه لقمه هم از دستش غذا نخورد
مادری کمی با رادین بازی کردی تا من خستگیم بره ، بعد هم رفتن
با رفتن مادری اینا به تو آسانسور بابایی مثل تیر رها شده از چله کمان به سمت wc پرید و من کلی خندیدم و بعد ناراحت شدم و دلم براش سوخت
بعد هم وضو گرفت و به اتفاق رادین رفتن تا نماز بخونن و من مشغول آماده کردن شام شدم
بابایی که از اتاق بیرون اومد بهم گفت رادین دهنش خیلی بو میده
من که بعد از سرما خوردنم تو پاییز حس بویاییم ضعیف شده و خودم بویی تا خیلی شدی نباشه رو حس نمی کنم
اما وقتی دهنشو بو کردم بازم بویی حس نکردم
با خوردن شام بابایی خیلی رو براه شد و با گذشت زمان حالش بهتر و بهتر می شد و خدا رو شکر تا صبح خوب خوابید و رفت سر کار...
صبج که از خواب بیدار شدیم بازم رادین لب به غذا نزد
وقتی تو اتاق باهم بازی می کردیم یه بوی بدی به مشامم میومد اما نمی فهمیدم از کجاست
تا ظهر که یهو یاد حرف دیشب بابایی افتادم و با بالا رفتن دوباره حرارت بدنت، همون لحظه تصمیم گرفتم ببرمت دکتر و بعد از زنگ زدن به بابا و لباس پوشیدن راهی مطب شدیم
بعد از چهار روز تعطیلی ، مطب خیلی شلوغ بود اما چون می دونست مریض دکتریم و بهش گفتم تب داری برا ساعت 6:30 نوبت داد بهمون
٤:١٠ بود تا 6:30 کلی وقت بود واسه همین رفتیم خونه مادر روحی و اونجا هم بی حال بودی و مدام رو زمین دراز می کشیدی تا اینکه وقت رفتن شد
با بایی تو مطب قرار گذاشتیم ، 6:30 شد اما هنوز خیلی به نوبتمون مونده بود و منشی گفت تا نیم ساعت دیگه نوبتمون میشه واسه همسن رفتیم و خیابون اطراف مطب و یکم سه تایی قدم زدی و شما همش بی حال و بی حوصله بودی و همش تو بقل من می خواستی باشی و حاضر نبودی راه بری
دوباره برگشتیم مطب و بلاخره ساعت 8:00 نوبتمون شد
کلی بیقراری کردی و خوابت میومد و گشنت بود شیرم دیگه به زور می خوردی
دکتر که شر حال خواست ، تعریف کردم و گفت سرما خورده در حال معاینه شکمت بود که گفتم دهنت بو میده که یهو چوب بستنی رو گذاشت زیر لبت و لثتو بهم نشون داد که با دیدن اون صحنه جیگرم برات مباب شد مامانی
کاش زبون داشتی و این چند روز بهم می گفتی کجات درد می کنه و من لال می شدم و دعوات نمی کردم

عزززززززززززززززززززییییییییییییییییییییزززززززززززززززززممممممممممممممممم
الهی فدات شم مامانی
بلاخره دکتر گفت که آنفولانزای نوع 2 که یه ویروس خیلی خطرناکه مهمونه ناخونده دهنت شده و تمام لثت آفت زده و گلوت عفونت کرده
لثت مثل جیگر قرمز شده بود و من داشتم هلاک می شدم از دیدنش
بلاخره با تجویز بستنی خوردن و دارو مالین و چیزهای خنک خورده و عدم مصرف داغی و ترشی و شوری راهی داروخونه شدیم
همونجا برات بستنی خریدم و بزور بهت بستنی خوروندم
به خونه هم که اومدیم به زور لثتو شستشو دادم و بعد بهت شیر دادم و آماده خوابت کردم
که لبه تختم هر چی خورده بودی رو بالا آوردی و عفونتهای گلوت هم همراهش بیرون زد
بلاخره بعد از تمیز کردن لباستو تخت خوابیدی اما تا صبح هر بار که بیدار می شدی تا بهت شیر بدم نمی خوردی و عق می زدی
صبح با بیدار شدن بابایی بیدار شدی و خواستم بهت شیر بدم بازم نخوردی
به زوذ بهت نون و چای دادم و این شیر نخوردن و غذا نخوردتن دقیقاً یه هفته طول کشید و حسابس لاغر شدی گلم
واقعاً دیگه یه تیکه گوشتم تو تنت نیست و همش پوست و استخوونه
و حالا شیر نخوردنت شده دغدغه من
غذا نخوردنت شده ناراحتیه من
شما که هر چی میدادم با اشتیاق می خوردی الان بزور باید قاشق قاشق غذا کنم تو دهنت و این خیلی عذابم میده
چون تو سن رشدی
اینقدر غصه خوردم که 3 کیلو لاغر شدم
مهم نیست چون من حالا حالا جا دارم ولی شما نباید اینجور بشی
وقتی به دکتر گفتم "تقصیر منه که رادین مریض شده؟"
خندید و گفت "نه!!!!!!!!! این یه ویروسه و تو هوا پخشه!!!"
الان که سه شنبه03/02/92 است سه روزی میشه که به غذا خوردن افتادی ، اما شیر رو فقط یه وعده نهایتاض دو وعده می خوری و دیگه خودت راحت بدون شیر خوردن میخوابی و تا صبح راحت می خوابی اما چون تو طول شب چیزی نمی خوری صبح زود بیدار میشی و منم به زور و با کلک بهت صبحانه میدم و تعداد دفعات غذایی به پنج بار رسیده
کم شیر خوردنت اول ناراحتم می کرد اما حالا با غذا خوردنت یکم خیال راحت شد
می گم یکم چون حالا واسه نخوردن زود و شما تو سن رشدی و باید استخونهاتو با شیر خوردن محکم کنی
خوشحالیم بیشر به خاطر اینه که خودت به میل خودت کمش کردی و دیگه خیالم راحته که موقع از شیر گرفتنت نه خودت اذیت میشی نه منف چون خیلی به شیر وابسته بودی و حالا با کم شیر خوردتن به من خیلی وابسته تر از قبل شدی و دوریه منو حتی به فاصله یه اتاق نمی تونی تحمل کنی و من یجورایی شدم سایت و هر جا هستی منم باید کنارت باشم
یه اتفاق بد دیگه هم تو یک شنبه برامون افتاد که منو رادین برای تغییر آب و هوا رفتیم بیرون تا کمی بگردیم که رادین جون با دیدن چند تا بانک کنار هم تو سبزمیدون ذوق زده شد و منم در حال گفتن اسم بانکها به طرفشون نگاه می کردم که یهو زیر پاش خالی شد و با صورت خورد زمین و لبش کمی باد کرد و دهنش خون اومد
خونریزش به حدی بود که همه سویشرت سفیدش خونی شد و آستین سفید ماتنوی من هم خونی شد و مجبور شدم ببرمش به بستنی فروشی و لبشو بشورم و دست و صورتش رو تمیز کنم
خداروشکر مساله جدی نبود و با شستن دست و صورت و خوردن کمی بستنی به خیر گذشت فقط کمی لبش قرمز شد و ورم کرد
بازم خدا رو شکر که به خیر گذشت و از خدا می خوام خودش محافظ فرشته کوچولوهامون باشه
چقدر ما آدمها باید اینو تکرار کنیم و هر دفعه یادمون بره باز"قدر سلامتی رو وقتی می دونیم که به بیماری دچار بشیم ، پس قدر سلامتیمونو ، قدر سلامتی بچه هامون رو خیلی بدونیم قبل از اینکه دیر بشه .........."



... دو هفته پر ماجرا در کنار میهمان ناخوانده ...
